ترسناک ترین وبلاگ دنیا

در این وبلاگ ترسناکترین چیزهای دنیا رو برای شما قرار میدم

ترسناک ترین وبلاگ دنیا

در این وبلاگ ترسناکترین چیزهای دنیا رو برای شما قرار میدم

در این وبلاگ ترسناکترین چیزهای دنیا رو برای شما قرار میدم.از اجنه تا معرفی برترین فیلم های ترسناک دنیا چیزهایی که ترس شما رو از حقایق بیشتر میشود

۲۸
بهمن
۹۸

در این مطلب قصد دارم به معرفی فیلم ترسناک It: Chapter Two محصول سال 2019 و شرح داستان این فیلم بپردازیم،نسخه اول این فیلم ترسنکا زیبا که بر اساس کتاب های ترسناک استیون کینگ ساخته شدخ است در سال 2017 منتشر شد و جزئ موفق ترین فیلم  های ترسناکی بود که در یک ده گذشته منتشر شده اند.آن در ژانر ترسناک ماورائی است که توسط  اندی موشیاتی کارگردانی شده است.داستان قسمت اول در مورد هفت کودک از شهری کوچک در آمریکا با نام دری را در سال 1989 بیان می کرد که گرفتار یک نفرین قدیمی میشوند نفرینی که هر 27 سال اتفاق می افتد.جیدن لیبرهر، بیل اسکاشگورد، فین ولفهارد، سوفیا لیلیس، چوزن جیکوبس، جک دیلن گریزر، جرمی ری تیلور، وایات اولف،نیکلاس همیلتون و جکسون رابرت اسکات از جمله بازیگران  قسمت اول این فیلم بودند. حال حوادث قسمت دوم بعد از اتفاقات قسمت اول و 27 سال بعد رخ میدهد زمانی که در انتهای قسمت اول آنها بین هم پیمان میگذارند که 27 سال بعد برای نابود کردن دوباره این نفرین بازگردند آنها که حالا مسانسال هستند و اتفاقات گذشته را کم کم فرآموش کرده اند.حال آن زمان میرسد که نفرین دوباره بعد از 27 سال دوباره آغاز میشود ولی یکی از اینار یکی از آن افراد راهی را می یابد که بتوانند این نفرین را برای همیشه از بین ببرند و چرخه ی زمانی 27 ساله آغز دوباره را متوقف کنند.از جمله بازیگرانی که در این فیلم ایفای نقش میکنند میتوان به جیمز مک‌آووی، جسیکا چستین، جی رایان، بیل هیدر، جیمز رانسون، آیزایا مصطفی و اندی بین اشاره کرد.

معرفی فیلم ترسناک و شرح داستان 2019 It: Chapter Two

دانلود زیرنویس فیلم It: Chapter Two (زیرنویس فیلم آن: قسمت دوم) فیلم سینمایی It: Chapter Two محصول سال 2019 کشور آمریکا در ژانر ترسناک و دلهره آور به کارگردانی اندی مشیتی (Andy Muschietti) می باشد. در این فیلم ستارگانی همچون بازی جیمز مک‌آووی (James McAvoy) و جسیکا چستین (Jessica Chastain) ایفای نقش می کنند.شما میتونید جدیدترین و بروزترین زیرنویس ها را از وب سایت دانلود زیرنویس فیلم و سریال دانلود کنید.که متناسب با تمامی کیفیت ها میباشند و به صورت لینک مستقیم و کالما رایگان دریافت کنید.این وب سایت دارای یکی از بزرگترین آرشیو ها در بین تمامی رقیبان است و همه روزه آپدیت و برزورسانی میشود

  • رامین راجی
۱۹
بهمن
۹۸

تاریکی مطلق
بخش دوم

خاموشی چراغ برای من هیچ منطقی نداشت تصمیم گرفتم ماشین را خاموش کنم و کمی بمانم تا صبح شود ولی ترس از تاریکی مانع از انجام اینکار شد ماشین را روشن نگه داشتم چند دقیقه ای گذشت همینطور به اطراف نگاه میکردم همه چیز سیاهی بود به رو به رویم نگاه کردم نور ضعیفی را دیدم عجیب بود که تا ان موقع متوجه ان نور نشده بودم تصمیم گرفتم به سمتش بروم چون دیدی نداشتم به اهستگی ماشین را در دل تاریکی جلو میبردم کمی گذشت احساس کردم کنترل ماشین از دستم خارج شده است  دیگر مطمئن بودم بر روی یک شیب تند هستم ترمز زدم ولی فایده ای نداشت تصمیم گرفتم از ماشین به بیرون بپرم و بعد از لحظه ای مکس پریدم بعد چند دور چرخیدن به دور خودم بالاخره ایستادم که ناگهان صدای بلندی گوشم را خراشید کاملا مطمئن بودم که ماشینم از ارتفاعی به پایین افتاد تمام بدنم درد میکرد مزه خون را در دهانم حس میکردم و گرمیش را روی پای چپم ،نمیدیدم ولی میدانستم حسابی زخمی شدم و خونریزی دارم کمی به همان حال ماندم نمیدانم چقدر گذشت که نور ملایمی از مشرق در اسمان پدیدار شد نور کمی بود ولی اسمان را تا حدودی روشن میکرد و کمی ان جهنم را قابل دیدن لنگان لنگان بلند شدم درست لبه پرتگاهی بودم ارام خودم را از شیب بالا کشیدم و به سمت زمین صاف رفتم درد بدی داشتم وقتی به زمین صاف رسیدم نفسی از روی شکر گذاری کشیدم و خدا را شکر کردم که هنوز زنده ام کمی نفس گرفتم و یک مسیر شانسی را انتخاب کردم و پیش رفتم تا شاید راه خروج را زودتر پیدا کنم دیگر نمیخواستم حتی یک دقیقه هم در ان جنگل بمانم راه رفتن را ادامه دادم با درد و سختی به جایی رسیدم که جاده به درون جنگلی انبوه میرفت با درختانی بلند که گرگ و میشی هوا را تبدیل به تاریکی شب میکرد اما در انتهای این مسیر نوری خودنمایی میکرد اری ان نور یک شمع بوذ با خوشحالی و به ارامی پا در ان مسیر گذاشتم کمی گذشت تا به نور نزدیک شدم به پشت سرم نگاه کردم مسیر طولانی را در پی این نوز طی کرده بودم ی دوباره برگشتم تا نور را نگاه کنم خبری از نور نبود انگار یکی شمع را برداشته بود به ارامی جلوتر رفتم و چشمانم را باریک کردم تا شاید بتوانم صاحب شمع را در ان تاریکی پیدا کنم کمی گذشت تا چشمانم به تاریکی عادت کند باورم نمیشد من در نزدیکی یک سازه بودم یک کلبه جنگلی به ارامی اطراف را نگاه کردم محوطه دایره شکلی دور تا دور خانه بود نور کم بود ولی میتوانستم تشخیص دهم که درختان مانند دیواری این کلبه را حصار کرده اند و فقط یک مسیر بود و ان هم همانی بود که من ار ان وارد شدم کمی جلو رفتم با خودم گفتم شاید کسی در کلبه باشد چون هنوز به فکر ان شمع بودم به ارامی در زدم کسی جواب نداد دستگیره در را چرخواندم در با صدای قژقژ فروان باز شد به داخل کلبه رفتم و در را پشتم بستم حسابی تاریک بود ناگهان به یاد تلفن همراهم افتادم و چراغش را روشن کردم عجیب بود که قبلا از ان استفاده نکرده بودم  شاید به خاطر شوک و درد عقلم درست کار نمیکرد نمیدانم ولی نورش حس خوبی به من میداد تلفن را کنجی تکیه دادم و به اطراف نگاهی کردم کلبه کوچکی بود با دیوارهای چوبی و یک پنجره و یک شومینه بوی نم و کپک همه فضا را پر کرده بود و صدای موریانه ها هر از گاهی فضای ساکت کلبه را میشکست کمی در ان فضا گشتم کمی چوب در کنار شومینه بود ولی کاملا مشخص  بود که نم گرفته اند در جیبم گشتم و محتویاتش را روی زمین گذاشتم یک فندک یک ادامس و یک دفترچه بقیه وسایل هم که با ماشین به عمق ان پرتگاه رفته بود چند هیزم که خشک تر از بقیه بود را در شومینه انداختم با تلفن همراه به بیرون از کلبه رفتم و کمی خرده چوب خشک جمع اوری کردم و به داخل کلبه برگشتم همه را در شومینه خالی کردم چند برگ از دفترچه جدا کردم و در شومینه انداختم حالا همه چیز برای روشن شدن یک اتش مهیا بود یک برگ از دفترچه را با فندک اتش زدم و داخل هیزم هایی که جمع کرده بودم انداختم به سختی و بعد از چندبار تلاش اتش مشتعل شد اتش روشن شده بود فضای اتاق روشن و کمی گرم شده بود و این مرا بسیار خوشحال میکرد کمی گذشت تا از خستگی و گرما کنار شومینه خوابم برد که با احساس سنگینی از خواب بلند شدم تا به حال دقت کرده اید وقتی مشغول درس خواندن کتاب خواندن یا کار با موبایل هستید سنگینی نگاه کسی را حس میکنید و درست میچرخید سمت همانکسی که به شما چشم دوخته؟، به ارامی به سمت پنجره چرخیدم و خشکم زد زنی از پنجره به من خیره شده بود دهانم خشک شده بود و نمی توانستم دلیلی برای حضور یک زن هم ان وقت شب در ان جهنم بیاورم حدود یک دقیقه به زن خیره ماندم و بهت زده بودم تا اینکه تصمیم گرفتم به او نزدیک شوم با خودم فکر کردم شاید مثل من گم شده باشد به ارامی به سمت پنجره حرکت کردم تا صحبتی بکنم اما لحظه ای بعد به طور وحشتناکی خشکم زد ....

  • رامین راجی
۱۹
بهمن
۹۸

اینجا هیچچیز طبیعینیست  2
ژانر: وحشت و تخیلی 
پارت: دوم  فصل دوم
نویسنده : امیرحسین


گفتم: خب قراره الان چیکار کنیم؟
گفت: قراره بفهمیم اونا دقیقا می خواستن ازت چه استفاده ای بکنن!؟

کمی عقب رفتم و گفتم: نه نه ! پس شماهم مثل اونا هستید می خواین ازم استفاده کنین

که از روی مبل بلند شد شونه هامو گرفت و گفت بشین باید خیلی چیزا رو بدونی تا بتونی منو و کل آدمایی که اینجا هستن رو قضاوت بکنی!

روی مبل نشستم و اونم به دیوار تکیه داده بود توی دستش یه انگشتر سیاه رنگ بود که مدام اونو می چرخوند نفس عمیقی کشید و گفت:

از ۶ سالگی ام خواب های عجیب می دیدم توی خواب عده ای دنبالم بودن و هر سری به یک شکل گاهی خودم! گاهی به شکل خانواده ام و حتی گاهی به شکل حیوان! بعد توی خواب با داد و فریاد بلند می شدم!
منو به دکتر ، کلیسا و.... بردن اما هیچ کدوم دلیلی پیدا نکردن و گفت یه مشکل روحی روانی هستش!
وقتی ۱۵ سالم شد این مشکل بدتر شد شبا توی خونه راه می رفتم و بعد یهو شروع می کردم به داد و فریاد تا اینکه ۱۸ سالگی از خانواده ام جدا شدم و یه خونه مجردی برای خودم گرفتم اون موقع بود که تنها شدم! و تونستم ببینمش!

با تعجب گفتم: کی رو ببینی؟

گفت: نتا ! اسمش نتا بود اون شب اولی که توی خونه مجردی ام خوابیدم وقتی با داد و فریاد بلند شدم روبروم ایستاده بود ترسیده بودم عرق سردی می ریختم یه مرد قد بلند مثل خودم با یه بارانی بلند و شلوار و کفش های سیاه رنگ !
اما وقتی حرف زد ترسم ریخت صداش متفاوت بود! بهم گفت: من بهت صدمه ای نمی زنم! می خوای بهت کمک کنم؟
منم از خدا خواسته گفتم: ۱۰ ساله این کابوس ها عذابم میدن ولی تو کی هستی!؟
نمی تونستم چهره اش رو ببینم یه نقاب سیاه رنگ رو صورتش بود.
گفت: من شیطانم!
ترسیدم نمی تونستم آب دهنمو کنترل کنم از دهنم بیرون می ریخت!
گفت: لابد فکر می کردی اگه یه روز منو ببینی یه غول با پاهای سم دار و چندتا شاخ هستم!
من اومدم بهت کمک کنم من این کابوس ها رو ازت میگیرم زندگی ات رو سرشار از لذت می کنم ولی برای این کار باید بتونم روی تو نظارت داشته باشم تا کسی نتونه بهت صدمه ای بزنه...
گفتم: چرا بهم کمک میکنی؟ تو که خوب نیستی؟ چی می خوای؟

چند قدم جلوتر اومد و گفت تا کسی رو نشناختی از روی داستان ها و .... قضاوتش نکن...من روحت رو می خوام...

  • رامین راجی
۱۹
بهمن
۹۸

اینجا هیچ چیز طبیعی نیست
ژانرد : وحشت و تخیلی 📓
پارت: اول ✅ فصل دوم
نویسنده : امیرحسین

صدای عجیبی توی گوشم بود صدای بوق های پی در پی سرم درد می کرد انگار به جیرجیرک توی مغزم بود!
چشمامو به آرومی باز کردم همه چیز تار بود کم کم مانیتور و سرم و ... رو کنارم تونستم ببینم صدای بوق صدای دستگاه بود !
ترسیدم که حتما منو گرفتن دوباره برگردوندن بیمارستان!
که صدای یکی توجه ام رو جلب کرد که داد زد: به هوش اومد به هوش اومد....
هنوز چیزی دقیقا یادم نماید که چه جوری شد بی هوش شدم! همه چیز برام نامفهوم بود‌.

یک زن مسن با موهای طلایی رنگ و قد کوتاه و نسبتا چاق به سمتم اومد و کنارم روی تخت نشست!
هنوز هوشیاری ام کامل نشده بود در حالت خماری گفتم: من کجام؟
زن کمی کنار گوشم خم شد و گفت : نگران نباش جات امنه ایجا رزولیا است..گگ
با لب هایی خشک پرسیدم: می خوام بلند شم!
دستمو گرفت و گفت: هنوز اثر بی هوشی دستمال نرفته باید چند ساعت دیگه استراحت کنی چون ممکنه دچار فراموشی موقت بشی!
..
..
چند ساعتی گذشت به تخت تکیه داده بودم و به لباس های مشکی رنگ خودم و دیوار آبی رنگ نگاه می کردم.....

در اتاق باز شد و یه مردی قد بلند وارد اتاق شد و روی مبل  چرمی قهوه ای رنگ کنار تخت من نشست و گفت خوشحالم که سالم رسیدی

گفتم: میشه بگی اینجا کجاست؟

لبخندی زد و گفت اینجا خونه ی آدمایی مثل توئه که جامعه چون نمی تونه قدرت اون ها رو درک کنه اونا رو سرکوب میکنه و یا ازشون سو استفاده می کنه ولی ما چنین اجازه ای نمیدیم.
و مقابل این ستم می ایستیم....
بخاطر همون چندین سال پیش اینجا رو درست کردیم تا بتونیم به این افراد پناه بدیم...
و اونا رو آموزش بدیم تا در مقابل استفاده های اجباری دیگران به ایستن!
گفتم: خب قراره الان چیکار کنم؟

  • رامین راجی
۱۹
بهمن
۹۸

هزار فرسنگ نفرین 
شب نامه : دهم فصل دوم
ژانر: وحشت  ، رازآلود 
نویسنده : سیما
توجه: +15


فرودگاه پر بود از جمعیتی که حتی نمی شد تو شلوغی بهشون نگاه کرد چه برسه به پیدا کردن اون پدر جاناتان!
ویلیام روی یه کاغذ بزرگ نوشته بود دنبال جاناتان هستیم! با خوردن تنه ی مسافرا هر  لحظه فکر می کردیم جاناتان هستش! تا اینکه بالاخره یکی بین جمعیت که داشت به سمت مون میومد خودنمایی کرد!  لباس مسیحی سیاه رنگش  و صلیب نقره ای توی گردنش به سمتش رفتیم و ویلیام گفت: پدر جاناتان؟
تایید کرد و گفت خیلی مشتاق بودم ببینمتون !
ویلیام چمدون های پدر رو گرفت و به سمت در خروجی رفتیم.

سوار ماشین که شدیم پدر جاناتان گفت: خب ! بچه کجاست؟
ما با حساسیت خاصی گفتم: نخواستم بترسه بردمش مدرسه فکر کنم جاش امنه!
ویلیام گفت: پدر راه خلاصی هست !؟

پدر گفت: بهتره همین الان برین خونه شما باید نگاهی به فضای خونه تون بندازم...
..
..
ماشینو جلوی خونه پارک کردیم که جاناتان سردرد عیبی گرفت و با تلخی گفت: اینجا وحشتناکه نیروهای شیطانی خیلی ان !
با شندین کلمات بیشتر ترس من رو فرا می گرفت ترس از دست دادن پسرم جان!
وارد خونه شدیم جاناتات مقابل در ایستاده بود و با تعجب یک نگاه به داخل و بعد بیرون خونه می کرد.
ویلیام پرسید: اتفاقی افتاده چیزی فهمیدین؟
جاناتان گفت: اینجا یه چیزی عجیبه فرق داره
پرسیدم: چی؟
گفت: فضای خونه به شدت روحانی و مثبته در حالی که بیرون خونه فضا به شدت منفی هستش ! شما آدم مذهبی هستین؟
گفتم : نه من خیلی وقته به کلیسا و... نرفتم.
پدر گفت: پس باید یه چیزی تو این خونه باشه که مانع از نفوذ انرژی های منفی میشه و باید اونو پیدا کنیم!
ویلیام گفت خب الان باید چیکار کنیم!
جاناتان دستی به ریش های سیاهش کشید و گفت جای جان اینجا امن تره بهتره اول اونو برگردونین خونه...

  • رامین راجی
۱۱
دی
۹۸

هزار فرسنگ نفرین
شب نامه: دوم 
ژانر: وحشت ، رازآلود 
نویسنده: سیما
توجه: 15+


از ورودی بیمارستان که رد شدم احساس سنگینی کردم تمامی خاطرات اون شب ۱۰ سال پیش تو ذهنم مرور می شد مشتاق بودم ببینم که آیا سونا اون رو دیده یانه؟ چیزی که توی مسابقه و بازی قرار شد با رفتن به اون اتاق لعنتی ببینتش! نمی دونستم چه شکلیه اما با اتفاقی که برای سونا افتاد مطمئن بودم که دیدتش ، اون شیطان رو دیده!
..
..
..
از آسانسور خارج شدم جو سالن خیلی سنگین بود می تونستم جک ، ماریا ، مارکو  و ویلیام  رو ببینم که اتنهای سالن کلافه بودن!
با دیدن من همشون به سمتم اومدن ماریا سریع منو بغل کرد و گفت اوه سوآن دختر تو این ۴ سال چقدر عوض شدی خیلی دلم برات تنگ شده بود بعدش با سلام کردن مارکو و ویلیام جک سلامی کرد و گفت ممنون که اومدی و به دوستی مون احترام گذاشتی!
طعنه ای بهش زدم و گفتم دوستی ما بعد اون اتفاقی که واسه سونا افتاد تموم شد خودتم اینو خوب می دونی!
ویلیام گفت: پس چرا اینجا اومدی بخاطر کی؟ سونا؟ اگه دوستیمون تموم شده بهتره از اینجا بری....
ماریا هی میگفت: بچه ها بس کنین اینجا بیمارستانه شرایطه خوبی واسه دعوا کردن نیست!
به سمت ویلیام برگشتم و گفتم : خودتم خوب می دونی که که اینجا هیچکس بخاطر دوستی نیومده همه بخاطر این اومدن که بفهمن ۱۰ سال پیش تو اون اتاق آشغال ، شیطان....

حرفم با اومدن دکتر قطع شد اشاره ای بهمون کرد و گفت: سونا تو اتاق آماده است که شما رو ببینه  ، می خواین یه نگهبان یا یکی از پرستارا باهاتون بیاد تو ، چون ۴ سال پیش که شما آخرین بار اومده بودین ظاهرا بهتون حمله کرده و می خواسته شما رو بکشه!

ماریا سریع گفت: دکتر مگه نگفتین حال سونا خوب شده و رفتاراش عادی شدن!
دکتر لبخندی زد و گفت چرا رفتارش کاملا طبیعی و نرمال هستش اما گاها جنون به مرحله ای می رسه که باعث میشه فرد پنهانی کارهای دیوانه وار خودش رو انجام بده!

جک موهاشو خاروند و گفت: با این حساب شما میگی ممکنه هنوز دیوانه باشه و داره تظاهر میکنه!
دکتر به نشانه ی تایید سرشو تکون داد و گفت بله پس بهتره احتیاط کنید تا مطمئن نشدید نزدیکش نشین ما بهش دستبند هم زدیم ! الان می تونید داخل شید....

همه عرق کرده بودن با باز شدن در هممون جا خوردیم ماریا با وحشت به من نگاه کرد و دستمو گرفت از شدت ترس داشته دستمو له می کرد ویلیام به سرفه افتاده بود و دکتر هم مات و مبهوت خیره شده بود... سونا....


چه چیزی باعث وحشت آنان شده بود؟
آیا این دیدار به این راحتی ها تمام می شود؟
آیا بچه ها می‌فهمند ۱۰ سال پیش شیطان در آن اتاقی که سونا رفته بود.....؟

  • رامین راجی
۱۱
دی
۹۸

اینجا هیچ چیز طبیعی نیست
ژانر: وحشت و تخیلی 
پارت: هفتم
نویسنده: امیرحسین 


رسیدیم مقابل ساختمون  جولیا با اخم گفت: خب حالا چطور می خوایم وارد یه ساختمون اطلاعات دولتی بشیم که هزارتا نگهبان و دوربین داره؟
لبخندی زدم و گفتم لازم نیست وارد شیم صداش می کنیم.

وارد اتاقک نگهبانی شدیم و گفتیم که می خوایم اونو ببینیم نگهبان چاق با موهای فرفری سیاه نیشخندی زد و گفت صبر کنین!
تلفن بی سیم سیاه رنگشو برداشت و زنگ زد و بعد گوشی رو داد به ما گفت حرف بزنین!

خواستم بگم الو! که صدای تیراندازی بیرون نگهبانی شنیده شد نگهبان سریع گفت سرتون رو خم کنین بیاین این ور میز!
جولیا با موهای بهم ریخته بعد یه جیغ کوتاه گفت چیشده؟ چه خبره؟
نگهبان مانیتور روی میزو کشید پایین خوشبختانه سیماش درنیومد یه ماشین وارد محوطه شده بود و تیراندازی می کرد جولیا گفت این چیه روش نوشته !!
درسته تصویر دوربینا واضح نبود اما میشد خوند نوشته بود: ...
که یه ضربه از پشت بهم خورد صدای بقیه نمیومد ! افتادم روی زمین چشمام تار شده بود و نمی‌تونستم چیزی ببینم سرمو آروم به اون طرفی که ازش ضربه خوردم چرخوندم چیزی نمی دیدم جز سایه سیاه یه آدم که روبروم ایستاده بود و یه صدای آشنا شنیدم اون صدای خودم بود با یه جمله آشنا: حاضری مرگ پدرت رو ببینی؟
این جمله رو شبیهش توی خونه و اون پیامک دیدم هوشیاری ام داشت کم و کم تر می شد پشت سرم احساس خیس بودن می کردم خون بود و آروم آروم از هوش رفتم....

  • رامین راجی
۱۱
دی
۹۸

 هزار فرسنگ نفرین 
شب نامه: اول
ژانر: وحشت ، رازآلود
نویسنده: سیما
توجه: نویسنده رمان در قبال هرآنچه که می خوانید هیچ مسئولیتی ندارد چنان چه سن شما زیر ۱۵ سال می باشد خواهشمندیم از خواندن این رمان جدا خودداری کنید.

-لعنتی کف داره میریزه! یکی زنگ بزنه اورژانس یکی زنگ بزنه بیمارستان!

-سونا خواهش میکنم طاقت بیار سونا طاقت بیار سونااا

-الو الو اورژانس؟ بله بله از دهنش کف میاد نمی دونیم چیشد.... رفت توی یه اتاق بعد صدای داد و فریادش اومد ،اومدیم دیدیدم این طوری شده .... بله بله آدرسو بنویسید  شهرک نامئو ، خیابان راشل...

-سونا خواهش می کنم برگرد قول میدیم دیگه این بازیو هیچ وقت تکرار نکنیم.....

این صدا ها خونه رو پر کرده بود همه  نگران بودن ، نه ! نگران جولیا نبودن! نگران این بودن که جولیا توی اون اتای چی دید که این طوری شد؟
لابد می پرسین چرا من خودمو معرفی نمی کنم! من سوآن هستم یکی از اعضای این گروه دوستانه دوستی ما از دبیرستان شروع شده و ادامه داشت تا اینکه.....

الان نزدیک به ۱۰ سال از روزی که سونا توی اون اتاق تشنج کرد میگذره سونا اون سال جون سالم به در برد اما هیچ وقت سونا قبل نشد! اون فلج و لال شده بود و الان توی یک بیمارستان اعصاب و روان نگهداری میشه میگن الان نسبت به سال های قبل اوضاع اون بهتره چون دیگه ما نمیریم دیدینش! آخه هر وقت ما می رفتیم دیدنش اون حالش بد میشد و می خواست بهمون حمله کنه! هیچکس نفهمید اون شب توی بازی احضار چه اتفاقی واسه ی سونا توی اتاق افتاد!!!

جان ، جان مدرسه ات دیر شد نمی خوای بری ؟
-اومدم، مامان کتاب ریاضی من کو؟
با خمیازه کوتاهی گفتم روی میز آشپزخونه است ! بدو سوار ماشین شو منم اومدم

داشتم کیف و مدارکم رو  بر می داشتم که زنگ sms گوشیم توجهم رو جلب کرد برش داشتم سرمای خاصی روی انگشتای دستم حاکم شد طوری که گوشی روش سنگینی می کرد پیام از جک بود یکی از اعضای گروه دوستانه مون!
نوشته بود: سلام سوآن درسته که خیلی وقته ما دوستا از هم دیگه جدا شدیم ولی یه مسئله ای پیش اومده که تو هم باید بدونی لطفا زنگ بزن!

گوشی رو سریع خاموش کردم نمی خواستم حوادثی که رخ داده بود یادم بیاد با صدای جان به خودم اومدم و گفتم اومدم!......

یک ساعتی میشد که جان رو به مدرسش رسونده بودم سرمو روی فرمان ماشین گذاشته بودم و مدام فکر می کردم که چه اتفاقی افتاده یعنی مسئله مهم چیه؟ هنوز جرئت نکرده بودم تماس بگیرم....
تلفنمو برداشتم زنگ زدم...
-الو سوآن خودتی؟
+خودمم جک 
-اوه دختر می دونی چند وقته ازت خبری نداریم خوشحال شدم که زنگ زدی!
+ فکر کردم همه مون توافق کرده بودیم بعد ماجرای سونا دیگه هم دیگه رو نبینیم و حرف نزنیم.
-اتفاقا بخاطر اونکه بهت پیام دادم.

دستم لرزید با صدای آرومی پرسیدم چیشده؟
گفت باورت نمیشه سونا زبونش باز شده و می خواد ما بریم دیدنش!
جا خورده بودم نمی دونستم اونجا چی منتظر ماست چون آخرین باری که واسه دیدنش رفتیم خواست با دهنش بهمون حمله کنه گازمون بگیره!

گفتم: کی میرین به دیدنش؟
گفت: همین امروز دو ساعته دیگه همه خودشونو رسوندن دو ساعت بعد جلوی بیمارستان منتظر تو هستیم امیدوارم که بیای....


❌❕❔چه کسی در بیمارستان منتظر سوآن و دوستانش است؟ آیا او سونا است؟ اگر سوناست او آیا خواهد گفت ۱۰ سال قبل دقیقا چه شد؟

  • رامین راجی
۱۱
دی
۹۸

اینجا هیچ چیز طبیعی نیست 
ژانر: وحشت و تخیلی 
پارت: ششم
نویسنده: امیرحسین
این پارت: تو کی هستی؟ 


سریع دستشو گرفتم و گفتم : تو منو یادت نمیاد؟ تو سالن بهم خوردی؟ راستی من آنا هستم.
رفت عقب و گفت: من جولیا هستم ولی نه یادم نمیاد !
ترسیده بود خواست فرار کنه که بهش گفتم تو هم مال اینجا نیستی مگه نه؟
ایستاد و بهم نگاه کرد گفت : یعنی چی؟
چند قدم رفتم جلوتر و گفتم: تو هم از یه بعد یا زمان دیگه اومدی آره؟
رنگ پریدگی صورتش معلوم بود با چند ثانیه سکوت و خوردن لبش گفت تو از کجا می دونی؟

روی نیمکت سبز پشت درخت های بلند کاج نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن اون هم مثل من توی اینجا گیر افتاده بود با این تفاوت که اون ناخودآگاه هنگام خواب وارد این بعد شده!
دستی به موهاش کشید و گفت: فکر میکنی الان واقعا یه جای دیگه ایم یا توی ذهنمون گیر افتادیم؟
بهش گفتم: نمی دونم آخه همه چیز طبیعیه حتی نمی دونم که باید چیکار کنم!
نگاهی بهم کرد و گفت من یه کار کوچیک دارم که باید انجامش بدم !
پرسیدم چه کاری ؟ نکنه می خوای بری به خودت بگی سلام؟؟؟!!!
لبخندی زد و گفت : نه اگه اینجا همه چیز به طور طبیعی پیش بره ، اون پسرا رو میبینی؟
-آره
گفت  اونا حدود ۱۰ دقیقه بعد با دوچرخه شون میان از پشت یه لگد به ما میزنن میرم دوچرخه شون رو پنچر کنم!

سریع جلوشو گرفتم و گفتم دیوونه شدی ! می دونی اگه اینجا واقعی باشه تو با کارت همه چی رو تغییر میدی! هاج و واج بهم نگاه می کرد و گفت: خب انتظار داری تو این دنیای کوفتی چیکار کنیم؟ اصلا شب قراره کجا بخوابیم؟ چی بخوریم!

سریع به خودم گفتم : مایک !
پرسید: مایک دیگه کدوم خریه تو این شرایط؟

گفتم اون همکار من تو آینده است اون از من ۶ سال بزرگ تره اون الان باید سال دوم کارش تو اداره باشه می دونم کجاست می تونیم بریم پیش اون!
دستمو گرفت و ابروهاشو کج کرد و گفت: خب نمی ترسی طرف شوکه بشه! اصلا یه سوال شما کی با هم آشنا شدین؟

گفتم دو سال دیگه قراره آشنا بشیم.... و در ضمن اون روی این چیزا خیلی مطالعه میکنه مطمئنم می تونه کمکون کنه!

لگدی به سنگ جلویی خودش زد و گفت این افتضاحه !
بهش اشاره کردم و پرسیدم پولی همراهت هست؟ گفت نه یه کارت اعتباریه که اینجا به دردمون نمی خوره چون ۴ سال دیگه قراره اون حساب بانکی رو باز کنم!
گفتم: خب پس باید دو کیلومتری پیاده بریم تا به اداره برسیم البته اگه ساعت کاری تموم نشه

  • رامین راجی
۱۱
دی
۹۸

اینجا هیچ چیز طبیعی نیست
ژانر: وحشت و تخیلی 
پارت: پنجم
نویسنده: امیرحسین 

توی سالن دانشگاه روی سرامیک های طوسی رنگ حرکت می کردم صدای کفشای قهوه ای رنگم توس سالن می‌پیچید چراغای سالن مدام اتصال می کردند و خاموش روشن می شدن هوا برخلاف اینکه تابستون بود به شدت سرده انگار دندون های خودت رو فرو کردی داخل یخ یه حس زنگ زدگی وحشتناکی داشت تحملش برام سخت بود! کم کم مدت اتصال چراغا زیاد می شد چراغا ۶ ثانیه خاموش و ۶ ثانیه روشن میشدن وقتی که چراغا دوباره خاموش شدن صدای همهمه همه جای سالن رو پر کرد انگار منو انداختن بین ارواح! وحشتناک بود یهو یه چیزی هلم داد افتادم زمین بعد ۶ ثانیه چراغا روشن شد چشمامو بسته بودم می ترسیدم ببینم! با صدای اینکه یکی گفت : درس جلسه ۷ رو برام بفرست چشمامو باز کردم سالن پر آدم بود انگار الان همه چی عادی شده بود دختری لاغر با قد بلند و موهای آتشین و چشمای سبز رنگ دستشو به سمتم دراز کرد و گفت اوه ببخشید هواسم نبود خوردم بهت! اوه تو چقدر شبیه آنا اسمیزگ هستی حتی عین خودش لباس پوشیدی! 
با تعجب پرسیدم اون الان اینجاست؟
گفت آره توی کلاس A1 مطمئنم تو خواهر دو قلو اش هستی البته من آنا رو نمی شناسم فقط چند باری دیدمش. بعد معذرت خواست و رفت
روی نیمکت فلزی سفید رنگ کنار دیوار نشستم به ساعتی که روش آرم دانشگاه بود خیره شدم هرچقدر چشمامو می بستم و تمرکز می کردم نمی تونستم برگردم یه چیزی مانع میشد شروع کردم به سیلی زدن به خودم که یهو یکی دستمو گرفت هنگامی که چشمامو بسته بودم داد زدم مایک خودتی ؟؟؟
که گفت: خانم محترم مشکلی پیش اومده دارین خودتون رو میزنین؟
باز باز کردن چشمام دوباره تو این خراب شده ی لعنتی بودم با لکنت گفتم نه ممنون نمی تونستم بیکار بشینم تصمیم گرفتم خودمو ببینم رفتم محوطه دانشگاه تا از پنچره خودم رو ببینم نمی خواستم منو ببینه و زنجیره زمان بهم بخوره البته اگه اینجا واقعا گذشته باشه!

پشت پنجره ایستادم پرده سفید رنگ کلاس کشیده شده بود اما می تونستم خودم رو که در حال مخفی چت کردن هستم ببینم تو اون دوران من با جان دوست شده بودم که بعدش بهم خیانا کرد کاش الان می تونستم برم و به خودم بگم که باهاش چت نکن قراره بخاطر یه دختر دیگه بهت خیانت کنه اما نمی تونستم!

زمانی که تو فکر بودم متوجه یه نفر دیگه شدم که کمی اون طرف تر از پنجره به داخل یه کلاس نگاه میکنه کمی که دقت کردم متوجه شدم دیدم همونیه که تو سالن بهم خورددصداش زدم با تعجب و ترس ازم پرسید ببخشید شما؟ با شنیدین این کلمه دیگه داشت شک و تردیدم به واقعیت تبدیل میشد که انگار این دختر هم از یه بعد دیگه اومده؟

  • رامین راجی